***
ترا در آغوش گرفته ام و فکر می کنم که اگر روزی برسد که تو اینجا نباشی...اینجا کنار من ، اینجا در آغوش من.. .و دلم از این فکر تلخ تنگ میگیرد.
من در آغوش تو به تو فکر می کنم . به زمانی که تودیگر در کنارم نباشی ، به زمانی که شاید تو تنها در جایی دور زندگی کنی...
ومن همیشه در تصورم میبینم که شب است و تو خسته در یک واگن مترو نشسته ای و به انگشتان کشیده دستانت خیره شده ای و داری به من فکر میکنی ...
بعد قطار در ایستگاه می ایستد ، تو کیفت را برمی داری ،آرام بلند می شوی و از قطار پیاده می شوی و به سمت خانه ات حرکت می کنی . نمی دانم چرا فکر می کنم هوا حتما سرد خواهد بود و تو حتما دستت را در جیب بارانیت مشت می کنی وسریعتر گام برمیداری و بازهم به من فکر می کنی .
بعد به خانه ات می رسی و کلید را در قفل در می چرخانی و آرام به سکوت خانه ات سلام میکنی .
بعد می بینم کهباخستگی تمام کردن یک روز دیگر در رختخوابت دراز می کشی و به یاد من به خواب می روی .....
من اما نمیدانم چرا؟ ولی هر بار که ترا در آغوش میگیرم همه اینتصاویراز برابر چشمانم می گذرند... و با خودم فکر می کنم چند بار دیگر فرصت در آغوش کشیدنت را خواهم داشت قبل از آنکه این تصاویرتمام روزگار تو بشوند ؟
من از تصور اندوه خودم برای آنروزها بغضم می گیرد واما نمی دانم چرا هر بار که ترا درآغوش میگیرم ....