باتـــــو
پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند ***
آقای محترم و عزیز...
باید به شما یادآور شوم خانه ای که الان در اجاره تان است، پیش از اسباب کشی شما به آن به صورت شش دانگ و با سند منگوله دار تحت مالکیت اینجانب بوده است
ضمن اینکه من این خانه را فقط به مدت نه ماه به شما اجاره داده ام
بنابراین دلیلی ندارد که تا این اندازه نسبت به این خانه اجاره ای احساس مالکیت بکنید و تا من دستم را روی خانه شما میگذارم و یا جوری میخوابم که باب ذائقه شما نیست یا با صدای بلند موسیقی دلخواهم را گوش میدهم، واکنش نشان بدهید و با مشت و لگد به من بفهمانید که به حریم شخصی شما کاری نداشته باشم!
مستاجر عزیز
این طور به نظر می رسد که شما کلا با قواعد و قوانین خانه های اجاره ای آشنایی ندارید. برای همین است که شبها با ایجاد مزاحمت های مکرر سبب سلب خوابیدن صاحب خانه تان می شوید.
به این نکته توجه داشته باشد که شما با صاحب خانه تان سی ودو سال تفاوت سنی دارید! بنابراین بدیهی است که او به اندازه شما انرژی ندارد که بتواند همپای تان تمام شب را بیدار بماند و به همه بازیگوشی های سرخوشانه شما واکنش نشان بدهد. حالا که اینجانب کاری به شب بیداری های شما و مزاحمتی که برای خوابیدن من ایجاد میکنید ندارم، بنابراین شما هم سعی کنید توقعتان را شبها پایین بیاورید و منتظر واکنش هیجان زده من در قبال بازیگوشی هایتان نباشید...
اگر شما به این تذکر من بی اهمیت باشید، مجبور میشوم قوانین سختگیرانه ای را اعمال کنم و هر گونه شب زنده داری و بازیگوشی در خانه تان را قدغن کنم!
و در پایان مایلم به شما تذکر بدهم که مدت کمی تا پایان موعد اجاره شما باقی مانده است. اگر تا آن زمان به میل خود خانه را ترک کردید که مشکلی نیست و کلاهمان در هم نمی رود و با این کار ثابت می کنید که مستاجر خوبی برای خانه اجاره ای من بوده اید.
ولی اگر اصرار داشته باشید که در خانه بمانید و به تاریخ قرار دادمان بی توجه باشید، شخص من ناچار خواهم بود به صورت یک طرفه قرارداد را فسخ و شما را وادار به تخلیه خانه کنم....
بنابراین از من دلخور نشوید...
ارادتمند شما
صاحب خانه....
که مثل پرندگان راست راست میچرخند در هوا
سر ماه
حقوقشان را میگیرند
پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند
... که مرگ تو را ندیدند.
کاش پر وبالشان در آتش آفتاب تیر بسوزد
ما با ذغالشان
شعار خیابانی بنویسیم.
پس این فرشتگان پیر شده
جز جاسوسی ما
به چه کار بد دیگری مشغولند
که فریاد ما به گوش کسی نمیرسد.
تا
چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن،
رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب
خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه
اظهار وجود:
هنوز
کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا
می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به
هم می ریزد.
زندان :
گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!
فرق اینجا با آنجا :
داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگیمی کردیم چه اتفاقاتی می افتاد:
احتمالا در همان هفته های اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند !!!
کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند !!!اگر ویار می کردند باعث به وجود آمدن قحطی می شد!!!
به خاطر بی توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالا در اداره وضع حمل می کردند!!!
اگر بچه توی شکمشان لگد می زد ،آنها هم فورا توی سرش می زدند تا ادب شود !!!
بلوتوث:
امروز
موقع سونوگرافی هرچی برای دکتر دست تکون دادم که از من عکس نگیر
نفهمید،الان حسابی نگران شدم می ترسم عکس هایم پخش شوند چون از نظر پوشش
اصلا در وضعیت مناسبی نبودم
اعتمادسازی:
امروز همش می خواستم بروم گشت و گذار اما مادر اینقدر نگران گم شدن من است آنچنان مرا با بندناف بسته است که نمی گذارد دور شوم
موج مکزیکی:
اینکه
بعضی وقتها حسابی قاط میزنم به خاطر امواج موبایل است.مادرم،نمی شود به
احترام من کمتر اس ام اس بازی کنی؟ فردا روز اگر نوار مغزیم مملو از موج
های مکزیکی بود، تقصیر خودت است …! راستی از پارازیت ها چه خبر؟!
سکوت سرشار از ناگفته هاست:
از بس به خاطر سکوت اینجا عقده ای شدم که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شوم
چندبار مصرف:
لابد
شنیده اید که یک نفر می رود و از فروشنده می پرسد که آقا نان یک بار مصرف
دارید؟و فروشنده میخندد و می گوید مگر نان چند بار مصرف هم داریم؟؟
خواستم بگم اصلا هم خنده دار نیست اینجا هر چیزی که به من برسد دوبار مصرف است
جغرافیای بدن
:فکر کنم در قطب جنوب هستم چون در این مدت اینجا همیشه شب است
رخصت :
خب
کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم می خواهم چهار گوشه رحم را ببوسم
و با لگدی که به در و دیوار میزنم برای خروج رخصت بخواهم .
مادرم ممنونم...........دیگر مزاحم نمی شوم
اولین نفس:
کمی
استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند .همه
چیز دارد از یادم می رود و احساس میکنم بعد ها چیزی از اینجا به خاطر نمی
آورم ..........آخ یک نفر دارد مرا بیرون می کشد .................آهااااای
من که هنوز حرفهایم تمام نشده
تمــــام
| Design by KHanOomi |
