باتـــــو
زنی که صبح چشم باز می کند و می بیند که درد رفته لایِ موهاش ، نباید دستش
سمتِ شانه ی صورتی اش برود . نباید با آبِ سرد صورتش را بشوید . نباید
جوراب هایِ بافتِ نسکافه ای اش را از پا در بیاورد . نباید به گوش هاش
گوشواره ی چوبی ماه و ستاره بیاندازد . نباید به فکرِ پوشیدنِ دامنِ کوتاهِ
لی و تاپِ بافتِ فیروزه ای بیفتد . نباید به بویِ هوس برانگیز ترین عطرش
بیندیشد و رژِ لبِ شرابی اش را به پوستِ ترک خورده و بی روحِ لب هاش نزدیک
کند . نباید پا تویِ آشپزخانه بزارد و جلویِ طبقه هایِ یخچال و کشو هایِ
فریزر فکرش را مشغولِ ناهار کند . نباید فکرِ تشنگیِ گلدان هایش باشد ...
زنی
که صبح از خوابِ نصفه و نیمه ی دیشب خسته چشم باز می کند ، باید پتو را از
رویِ خودش کنار بزند . باید بافتِ خاکستریِ بی نقش و نگارش را تن کند .
شلوارِ قهوه ایِ کبریتی اش را پا کند . بی نگاه به آینه و ساعت و کتاب هایش
، از میانِ عطرها و زیور آلات و لوازم آریشِ رویِ میزش فقط لاکِ صورتیِ
ماتش را بردارد و برود یک گوشه ی خانه بی اعتنا به دستهایِ نیمه جانِ
خورشیدِ دی ماه پشتِ پرده ها و پنجره ها ، یکی یکی برسِ لاک را رویِ ناخن
هاش بکشد و بعد که تمام شد پاهایش را تویِ بغلش جمع کند ، سرش را بگذارد
رویِ دستهاش و ناخن هایِ صورتیِ مُرده اش را ببرد لایِ موهاش و دردش بگیرد
... زیاد دردش بگیرد ... آنوقت بی صدا چکه چکه اشک بریزد ...
زنی
که صبح چشم باز می کند و می بیند درد رفته لایِ موهاش را باید گذاشت به
حالِ خودش باشد . نباید دم به دقیقه کارش داشت . نباید به زخم هاش نمک
پاشید . نباید ازش انتظار داشت که بچسبد به زندگی . که قایم شود پشتِ
ترکیبی از لباس ها و رنگ ها و بو ها ... این زن سردش است . برفِ سنگینی
نشسته بر شانه هاش .. دلش .. دست هاش ... نباید ازش انتظارِ گرما داشت
| Design by KHanOomi |
