زیر دوش حــــمـّــام

باتـــــو

***

تقدیم به آسمونی ترین دختر دنیا که خیلی زود از بینمون رفت

اشک هایم خشک شده بود
اشک هایم آن روز خواب بودند بانو
و در سیاهی آینه ی تاریخ
گیسوان سپید خود را شانه می زدند
من به انتظار بارش باران
بر صفحه ی سوت و کور آسمان نشستم
اشک هایم خشک شده بود بانو
و در زوال پیرانه ی پیکر خود
هیچ را به تماشا نشسته بود
من باز هم در انتظار کوچ پرستوها
و آغاز نیایش دستان آدم بودم
و هیچ نیافتم و در خود نالیدم
آن روز اشک هایم خشک شده بود
اما امروز
با تابش آفتاب بر زمین
سیاهی ها گرد غم بر پلک هایم نشاندند
باید پلک هایم بپرند
امروز اشک می ریزم
و در دامن گیاهان نو رسته
آواز حزین دوباره آری شروع دوباره را سر می دهم
کوچ خواهم کرد
نه چون تو
اما اشک می ریزم
تا زمین را تا گرد غم را
تا گیاهان نو رسته را سیراب کنم
آن روز اشک هایم خشکیده بود بانو
امروز باران را تماشا کن!


یادش سبزتر از بهارهای کودکی ام... .

تاريخ ۱۳۹۱/۰۹/۱۱ساعت 11:38 توسط ســـیمین| |

Design by KHanOomi