باتـــــو
_ ... ************ شیفر نوشت: هلال ماه تن سیم پیچی شده اش را روشن کرده بود و جریان عشق در سیم ها جاری بود... صورتش مثل منور عراقی ها می درخشید...
زخم هايت را مي شمارم به جاي ستاره و گوسفند ،نه زخم هاي تو تمام شدني ست نه خواب به چشم هاي من آمدني .
_پرستار!ببخشيد كه بيدارتان كردم ها ،بتادين ام تمام شده ،مي ترسم زخم هايش عفونت كند يك شيشه بتادين لطفا!
_...
اين
يكي هر روز عميق تر مي شود .بميرم الهي !يك بند انگشت سيم لاي زخمت مانده
،كمي تاب بياوري خودم درش مي آورم .بيا!دستم را مي گذارم لاي دندانهايت تا
خرد نشوند،محكم دندان بگير من دردم نمي آيد،فقط داد نزني ها ...مردم خواب
اند ،ببين به جز چشم هاي من هيچ چراغي روشن نيست .
_پرستار !ببخشيد من هي شما را مي كشانم اين جا ،پنس مي خواستم .يك قيچي كوچك هم باشد الكلش مي زنم كارم راه مي افتد ،بياوري ها !
- ...
چرا
تو اين قدر ناله مي كني من كه هر شب سهم مسكن خودم را براي تو مي زنم ،من
كه هر شب زخم هايت را دانه دانه پاك مي كنم نبايد به اين سوزي كه تو آه مي
كشي بسوزد.بميرم برايت كه داد نمي زني ،مراعات ديگران را مي كني ،قربان
ادبت !بيا اصلا محلشان نگذاريم .به حرف هاي خودم گوش كن تا حواست پرت
شود.يادت هست تازه آمده بودي صدايت مي كردند "كفتر". من ساده را بگو خيال
مي كردم مي گويند "صفدر "يك بار صدا زدم "صفدر"تو آن قدر خنديدي كه داشتي
روده بر مي شدي .يادت هست گفتي :
"ما شهر خودمان سي چل تا كفتر
سفيد داريم ،هر روز پرشان مي دهيم هوا ،پر مي گيرند و مي شوند خال آسمان
،نمي داني چه مشتي اوج مي گيرند ".
يادت هست گفته بودي :
"ما ديپلم برق داريم ،مي خواستند ببرنمان سر كار ،آمدند از در و همسايه پرس وجو
با معرفت ها نه گذاشتند نه بر داشتند گفتند :"يك پارچه آقاست ،فهميده ،دل سوز ،
فقط ها ...فقط كفتر باز است ."اين شد كه به جاي ما يكي ديگر را بردند سر كار ."
يادت هست كه ...بميرم ...اين مسكن لعنتي هم حتما تقلبي ست كه اثر نمي
كند ،خودم فردا اصلش را برايت از صندوق دارو ها بلند مي كنم . حالا كدا مش
بيشتر اذيت مي كند :زخم پهلويت ؟سينه ات ،يا كوفتگي گرده ات ؟...درد ت به
جانم ،اصلا بيا حرف خنده دار بزنيم يادت هست گفتي از لج همسايه هاتان پا
شدي آمدي اينجا و من قاه قاه خنديدم ؛ گفتي :
"جان شما نباشد جان خودم كلي زدند توي حالمان گفتيم بياييم اين جا آبروي هر چي كفتر باز است را يك جا بخريم ."
گفتم :"التماس ريا برادر !"و تو گل از گلت شكفت .حالا هم بخند ديگر
...بخند !..چي ؟!اين كه كبود شده درد مي كند ؟كناري ؟!بيا ...فوت اش مي كنم
:پ...و... پ...و...بهتر شد؟!
_پرستار! شرمنده هي مزاحم شما مي شوم ولي اين بد جوري درد مي كشد ،هي ناله سوزناك مي كند ،مسكني چيزي بزنيد آرام بگيرد .
_...
يك ذره دندان روي جگر بگذاري اثر مي كند ،دردش مي افتد .باشد همان قصه
اي را مي گويم كه خودت خيلي دوست داري . قصه ي آن شب كه قرار بود بي سر و
صدا برويم آن طرف جا بگيريم تا فرمان حمله برسد . همان شب كه وقت زيادي
نداشتيم ؛تو اولين بارت بود كه مي آمدي آن هم اين همه جلو ،بچه ناشي ! مردم
مي زنند به خط "اي لشگر صاحب زمان "
مي خوانند آن هم با چه شور و
حالي آن وقت تو "كفتر كاكل به سر هاي هاي "ات بلند بود . اصلا چرا يكي نبود
به من بگويد :" فلاني ! عرضه نداري ،دلش را نداري ،غلط
مي كني بشوي جانشين فرمانده سي چل نفر را بياندازي دنبال خودت ...
انگار آرام تر شدي ؛نه ؟!گفتم كه صبوري كني بالاخره خوب مي شود ..
كجا بوديم ؟...آها ! همان جا كه هوا سنگين بود ،از چشمك ستاره ها هم دل
مان مي ريخت ،نفس عميق هم حتي نمي كشيديم ،تو بعد از من توي صف بودي
،لباسم را از پشت چنگ زده بودي ،مي ترسيديم دير شود ،مهتاب هي نورش را
بيشتر مي كرد ،يك توقف ،يك صداي حتي آهسته كافي بود براي اين كه لو برويم و
زنجيرمان پودر شود .
همين جور بود ديگر ..مگر نه ؟!هرجايش را كه غلط مي گويم خودت بگو ،خب ؟!
نمي دانم آن كوه سيم خاردار كي از خاك در آمده بود كه ما خبر نشديم
،بچه هاي شناسايي هم نگفته بودند ،ارتفاعش زياد بود نمي شد پريد صداي پوتين
ها مي پيچيد ،دير شده بود ..."سجاد محسني "بود مي گفت برگرديم ؟آره خودش
بود سفت و سخت مي گفت برگرديم من گفتم اگر ما برگرديم زحمت يك گردان هيچي
مي شود .تازه !آن ها كه نمي دانند ما نيامده ايم از اين موقعيت تار و مار
مي شوند ...چقدر كلافه بودم ،تو دستم را گرفتي و گفتي :"خب رد شويم ،كاري
كه ندارد !"
مي خواستم بزنم توي گوشت از صدا كردنش ترسيدم ،گفتم:" داداش خنگ من !به خيالت ما هم كفتر هاي جناب عالي هستيم كه بپريم؟!"
تا گفتم يك دفعه ديدم عين ديوانه ها خودت را انداختي روي تل سيم و گفتي :"حالا بپريد .."
سجاد داد كشيد :"اين چه غلطي دارد مي كند ؟!"
دستم را گذاشتم روي دهانش گفتم :"مي خواهي به كشتن مان بدهي؟!"
همين جور مانده بوديم تو پچ پچ كنان گفتي :"خب بياييد رد شويد ديگر مگر نگفتي وقت نداريم ."
تو به پشت خوابيده بودي و نديدي ولي من يادم هست كه هيچ كس از جايش جم نخورد .
دوباره گفتي :"پس تو چه فرمانده اي هستي ،بگو بيايند رد شوند ديگر !"
سجاد مي گفت :"رضا !اين از هممون كوچيك تره ،دفعه اولشه ،بش بگو پاشه ،عوضي ،پاشو ديگه !"
دو سه ثانيه شايد بيشتر طول نكشيد ،گفتم كه رد شوند ...
بيچاره بچه ها خودم هل شان مي دادم جلو ،پوتين هايشان را در آوردند تا
تو درد كمتري بكشي ،پا كه مي گذاشتند خودت را جمع مي كردي ،"آخ" ات را هم
آن قدر خوردي كه حتي سجاد محسني هم دلش قرص شد كه تو نبايد خيلي درد بكشي
...
من آخر از همه رد شدم ،چشم هايم را بستم ،پا كه گذاشتم چيزي
انگار زير پايم خرد شد ...سرم را آوردم كنار صورتت ،چشم هاي تو هم بسته
بود ،گفتم :"مي سپارم بچه ها بيايند سراغت ،به خدا سفارش ات را مي كنم
."هيچي نگفتي ..انگار نمي شنيدي ...
باشد گريه نمي كنم ،تقصير خودت است كه اين قصه را فقط دوست داري ،يك عمر است من هر شب را بازخم هاي تو سر مي كنم تو با قصه من .
ديروز اولش با خواهش و تمنا و آخرش با داد و بيداد خواستم مادرت را
بياورند اين جا ،تا داد نزني كه گوش كسي بدهكار نيست ،وقتي آمد انگار كه من
تو باشم دست مي كشيد لاي موهايم .
گفتم :"حاج خانوم !تنش درد مي كند ،به زخم هايش چي بزنم خوب
مي شود ؟"
گفت :"تو غمت نباشد ،خودم هر هفته تنش را با گلاب مي شويم ."
و بعد سرش را گذاشت روي ملحفه سفيد تخت من و گريه كرد ، مادرت خيلي بچه شده بود .
_ پرستار ! جعبه دستمال كاغذي ديروزي تمام شد ،دستمال اين تخت بغلي را مي دهي به من ؟!
_ ..
كم كم دارد صبح مي شود ،اثر آمپولت كه برود دوباره درد شروع مي شود
،بيا تا بي حسي من خرده سيم ها را از لاي زخم دربياورم ،دردش بيشتر از آن
شب نيست كه ... مواظبم ...عوض اش يك عمر راحت مي شوي ،اين ها بمانند چرك
مي كنندها ...آن وقت تو ديگر هيچ شبي خوابت نمي برد،تا آخر اين زخم هاي
كهنه تازه مي مانند ...بميرم كه لب هايت را روي هم
مي فشاري و و شكايت نمي كني ...
*************
_ پرستار !چرا دارو هاي من را زياد كرديد ،من كه چيزيم نيست ،درد ندارم ،اين تنش
مي سوزد ،من اگر شب ها هم نمي خوابم به خاطر اين است .
_ ...
_ پرستار !جان بچه ات ،اگر خواب آور است يك وقت نزني! اين تنها مي ماند ها ..هيچ كس نيست زخمهايش را بتادين بزند ها ..
از گوشه ی صورتش برای کبوتران جبهه خون می پاشید... فکر میکرد روی پشت بام عوضی نشسته ولی خودش بود... جای جای پریدن... جای اوج گرفتن...
| Design by KHanOomi |
