زیر دوش حــــمـّــام

باتـــــو

***
شوهرم میرفت سرکار و میومد
نمیخوام بگم زندگیه فوق العاده ایی بود ولی ادم پر توقعی نبودم به زندگی تویه شرایط سخت عادت داشتم توقع نداشتم باهام مث پرنسس ها برخورد بشه
شکمم روز به روز بیشتر میومد بالا مسعود فوق العاده ادم بد دلی بود وقتی مینشستم رو موتورش میگفت صورتتو بچسبون به کمرم نمیخوام مردم ببینند صورتت چه شکلیه کم کم رابطه مو با خاونواده م قطع کرد
گفت بهشون بگو دیگه نیان خونمون روم نشد بگم نیاید یه روز سر زده اومده توخونه وقتی دید مامانم اونجاست گفت مگه فراز بهت نگفته چی گفتم مادرم هم از همه جا بیخبر گفت نه چی شده گفت به فراز گفتم این رفت و امدها رو تموم کنین مگه نمیخواین دخترتون خوشبخت باشه ولش کنین ما اگه شما ها رو نبینیم خوبیم فراز هم اینجوری راحت تره
هیچی نگفتم سکوت کردم مادرم به مسعود گفت شما اینجوری میخواین مسعود گفت اره ما فقط میخوایم دیگه همدیگه رو نبینیم نه خیرتون و میخوایم و نه شرتونو مادرم منو نگاه کرد و گفت اره افروز هیچی نگفتم نمیخواستم یه حرفی بزنم مسعود بعد غر بزنه
مادرم بلند شد و رفت مسعود گفت چرا بهش نگفته بودی هیچی جوابشو ندادم بغض گلومو بسته بود گفت چرا میخوای دعوا درست کنی چرا میخوای رو اعصابم راه بری نمیدونستم چی بهش بگم میدونستم جوابشو ندم بد تر جوش میاره ولی نمیخواستم هم ازش معذرت بخوام
شونه هامو گرفت و گفت رو اعصاب من راه نرو چرا اینجوری بغض کردی؟ نمیخواستم کارم به کتک کاری بکشه شکمم بزرگ شده بود گفتم ببخشید
گوشه دهنمو گرفت و گفت چیو باید ببخشم نمیتونی حرف بزنی؟ هیچی نگفتم هولم داد پرتم کرد زمین از خونه زد بیرون دوباره به خاطر مادرم دعوامون شده بود
انگار قدماش نحس بود پاشدم شام درست کردم و گفتم با مسعود قهر میکنم و حرف نمیزنم از سر کار اومد شامشو خورد فهمید باش قهرم نشست یکم تلویزیون دید گفت چایی میخوام اوردم براش ولی حرف باش نزدم
گفت برو رختخواب و بنداز انداختم خوابیدم و پشتمو کردم بهش خوابید پرید منو گرفت بغلش با یه حرکت تند هولش دادم اونطرف و گفتم بهم دست نزن میدونستم اینجوری خیلی عذاب میکشه خیلی بهش فشار میاد از رختخواب بلند شد رفت بیرون یکم سیگار کشید
خودمو زدم به خواب اما خوابم نمیبرد اومد نشست بالای سرم سعی کردم تکون نخورم دیدم صدای فین فین کردنش میاد چشمامو باز کردم دیدم داره گریه میکنه از جام بلند شدم
گرفتمش تو بغلم بوسش کردم خوشحال شد خوابید کنارمو کاری که دلش میخواست و انجام داد میدونستم تو این مسائل خیلی ضعیفه میدونستم اگه تو موارد ج –ن – سی بهش کم توجهی کنم از دستم میره با اینکه بار دار بودم و سنگین شده بودم اما براش سنگ تموم میذاشتم
حتی گاهی میشد چند شب پشت سر هم ازم میخواست و من میدونستم نباید بهش نه بگم هشت ماهم شده بود هنوز هیچی واسه بچه مون اماده نکرده بودیم قرار بود مادرم هم واسم سیسمونی نیاره میدونستم مسعود هم بضاعت خرید لباس رو نداره خرج خورد و خوراکمونو به زور میرسوند چند بار به مسعود گفتم بچه مون لباس نداره
میگفت به مادرم گفتم لباسای خواهرم هست چند تا تیکه هم ماله بچگیای خودمونه فعلا همونا رو بپوشه دوست نداشتم بچه م لباس کهنه های باباشو بپوشه یه روز دیدم در میزنند در و باز کردم دیدیم فرزان پشت دره وقتی دیدمش تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده گرفتمش بغلم بوسش کردم
گفت بیا این لباسای بچه ی افروزه گفت بیارمش برات زیاد نپوشیده یه دست لباس نو هم روش هست مامان خریده گفتم بیا تو گفت نه میدونم شوهرت گفته کسی نیاد نمیخوام اذیتت کنه لباسارو داد دستمو زود رفت چقدر دلم گرفته بود این زندگی و دوست نداشتم
یعنی شرایطم عوض میشد؟ یعنی شوهرم بهتر میشد ؟ نمیدونستم . شکمم خیلی بزرگ شده بود ماههای اخر بودم مادر مسعود گفت بیاین تو خونه با داداشای مسعود زندگی کنید خودش زیاد نمیتونست پیش پسراش باشه اکثرا با دخترش میرفت خونه ی شوهرش
کسی نبود مواظب پسراش باشه فکر میکردم مراقبت از داداشای مسعود خیلی بهتر از زندگی کردن با یه پیر زن غرغروئه داداشای مسعود خوشحال بودم که پیششونم با اینکه خیلی سخت بود برام اما لباساشونو میشستم هر غذایی واسه خودمون درست میکردم واسه اونا هم درست میکردم البته مادر مسعود چون میدونست پسراش با ما غذا میخورند گاهی گوشت و برنج میخرید میاورد که بارشون رو دوش ما نباشه
خیلی با داداشای مسعود گرم گرفته بودم میومدند رازاشونو برام میگفتند یه سال از داداش کوچیکه ی مسعود بزرگتر بودم و داداش دومیشم که هم سن خودم بود میومدند رازاشونو برام میگفتد از دوست دختراشون میگفتند پیش من راحت بودند یواشکیه مادرشون و مسعود پیش من سیگار میکشیدند مسعود کم کم روی داداشاش حساس شد
میگفت زیاد باهاشون گرم نگیر میگفت داداشام خیلی حروم زاده ند میگفتم این چه حرفیه میزنی داداشای تو مث فرزاد و فرزانند واسه من میگفت من داداشامو میشناسم نمیخوام باهاشون گرم بگیری اگه کاری داشتند براشون بکن اما انقدر نرو تو دست و پاشون کم کم خودمو ازشون کنار کشیدم
هر موقع صدام میکردند برم پیششون سرمو به یه کاری بند میکردم و نمیرفتم مسعود خیلی تو این خونه راحت بود پشت بوم و پر از کبوتر کرده بود چپ و راست هم بچه ها ی محل میومدند میرفتند رو پشت بوم تا کبوتراشو ببینند یا ازش بخرند اصلا به کبوتر علاقه نداشتم از بوشون بدم میومد
هیچ وقت نمیرفتم بالا اما یه روز تصمیم گرفتم برم بالا نمیخواستم چند تا کبوتر بین من و مسعود فاصله بندازه مسعود و دوست داشتم با همه ی کمبوداش مسعود میگفت وقتی دوستام میان بالای پشت بوم از اتاق نیا بیرون نمیخوام ببیننت میدونستم دوستاش رو پشت بودم نیستن فقط یک بچه رفته بود بالا
رفتم بالا از صحنه ایی که دیدم حالت تهوع گرفتم باورم نمیشد سرم گیج رفت جیغ کشیدم مسعود منو دید سریع به پسره گفت پاشو برو خونتون از پله ها دویدم پایین
مسعود هم اومد دنبالم من هیچ چیزی واسه مسعود کم نذاشته بودم چرا؟ این کارش چه دلیلی داشت همیشه ارضاش کرده بودم حتی اگه گاهی با تمام وجود خسته بودم و نمیخواستم رابطه داشته باشم اما مسعود انگار هیچ وقت این چیزا رو ندید نفهمید که چقدر بهش ارزش میدادم اون لحظه فقط دلم میخواست بمیرم
گریه که نه زار میزدم برادرهای مسعود صدامو شنیدند چی شده زن داداش ازشون بدم میومد از مسعود از خودم و اون بچه ایی که قراره به دنیا بیارم مسعود اومد پایین
نمیدونست چی بگه اومد بغلم کنه پرتش کردم اونطرف پاشد اومد طرفم زدم تو گوشش نکن فراز واسه بچه خوب نیست بمیره این بچه نمیخوامش
مرده شور خودتو ببرن با بچه ت باور کن داری اشتباه میکنی من کاری نکردم خفه شو کثافت من با چشمای خودم دیدم نه من هنوز کاری نکرده بودم فقط داشتم اذیتش میکردم مسعود خفه شو توضیح نده بیشتر ازت بیزار میشم
نفسم بالا نمیومد گوشه ی دلم درد گرفته بود کیفمو برداشتم که برم خونه ی مامانم گرفتم نذاشت برم گفت کجا میخوای بری
یعنی فکر میکنی خونه ی مامانت از اینجا بهتره تو اونجا هم جایی نداری راست میگفت اونجام فقط یه نون خور اضافی بودم بیشتر دلم گرفت
نشستم به غربت خودم گریه کردم واقعا هیچ جایی واسه رفتن نداشتم بهش گفتم از خونه برو بیرون نبینمت گفت نمیتونم با این حال تنهات بذارم من یه گوشه ی اتاق نشسته بودم و اشک میریختم اونم یه گوشه ی دیگه نشسته بود و نگام میکرد شب شد پول داد داداشش رفت کباب خرید اومد به زور مجبورم کرد بخورم
نمیخواستم بخورم اما وحشتناک دل ضعفه داشتم دلم میخواستم کتکش بزنم سرزنشش کنم تف کنم تو صورتش اما نای هیچ کاری و نداشتم منو گرفت تو بغلش با وجود کاری که کرده بود نمیدونم چرا بازم تو بغلش احساس ارامش میکردم هم دردم بود و هم درمونم رختخواب و پهن کرد
خوابیدم کنارش موهامو نوازش میکرد ازم معذرت خواست هیچی نگفتم حتی زمانی که خواست باهام باشه حرفی نزدم با اینکه اصلا حالم خوب نبود اما اجازه دادم هر کاری که دلش میخواد بکنه کارش تموم شد
از جام بلند شدم برم دستشویی که حس کردم یه دردی تمام وجودمو در بر گرفت
زیر دلم قفل شده بود و دیگه نمیتونستم کمرمو صاف کنم خودمو رسوندم تو اتاق مسعود حالم خوب نیست فکر کنم داره بچه به دنیا میاد مسعود سریع بلند شد حالا چیکار کنم
زنگ بزن تاکسی بیاد اون ساک لباس رو هم که اماده کردم بردار بریم بیمارستان شب خیلی سختی بود به جز درد زایمان اتفاقای اون روز بود که عذابم میداد از هیچ چیز مطمئن نبودم نه از سرگذشت بچه ایی که دارم به دنیا میارم نه از زندگی خودم مطمئن بودم دارم یه بچه ایی و به دنیا میارم که به مراتب از من بد بخت تر خواهد شد پرستار بالای سرم وایساده بود و میگفت زور بزن ولی من فقط جیغ میزدم و گریه میکردم
حتی نمیدونستم بچه م سالمه یا نه با اون همه فشار و سختی همون لحظه از خدا خواستم منو با بچه رو بکشه با این که میگن ادم موقع زایمان هر ارزویی بکنه خدا بر اورده میکنه اما خدا هیچ کدوممون و نکشت بچه به دنیا اومد
پرستار پیچیدش لای حوله و نشونم داد یه پسر فوق العاده سفید با موهای بور خیلی خوشگله بچه ت عزیزم میخوای بغلش کنی نمیدونم چرا اون لحظه هیچ حسی به بچه نداشتم لباسای بچه رو تنش کردند و گذاشتنش تو بغلم سینه مو گذاشتم دهنش و خوابم برد خونریزیهای بعد از زایمان بخیه حالم بد بود
اما هیچ کس نبود ازم مراقبت کنه تنهای تنها روی تخت بیمارستان مادر شوهرم اومد بچه رو دید و گفت ما کلا همه پسر زاییم تعارف زد اگه کار داری پیشت بمونم گفتم نه ممنون اونم از خدا خواسته رفت مسعود حتی به مادرم هم زنگ نزد که بیاد بالای سرم یه روز تو بیمارستان موندم و بعد مرخص شدم
مسعود مدام بچه رو بغل میگرفت و میگفت نگاش کن فراز چقدر شکل منه پدر سوخته بزرگ شه چه دختر کش میشه از لجم گفتم هم تومنو کشتی بسه دیگه نمیخواد پسرمون دختر کش بشه همه ی زنا تا چند روز بعد از زایمان از جاشون بلند نمیشند یه نفر هست تا لا اقل کارای بچه شونو انجام بده اما من چی بچه مدام شیر میخواست گریه میکرد
باید کهنه هاشو عوض میکردم میشستم چون لباس کم داشت مرتب باید لباساشو میشستم سریع خشک میکردم که کثیف مسکنه عوض کنم تازه باید واسه ی شوهر و برادر شوهرام هم غذا میپختم کم خوابی داشتم بچه شبا همش گریه میکرد نمیذاشت بخوابم مسعود غر میزد بچه رو از بغل گوشم ببر نمیتونم بخوایم اسم بچه رو گذاشتیم پژمان
البته من از اسم پزمان متنفر بودم اما مسعود میگفت یه رفیق داشته سال پیش تصادف کرده مرده اسمش پژمان بوده واسه همین میخواد اسم پسرش پژمان باشه مسعود میگفت یکم به خودت برس اینجوری جلوم راه نرو از چشمم میفتی میگفتم وقت نمیکنم چیکار کنم
میگفت همش حواست به بچه ست اما من تمام تلاشمو میکردم که خواسته های اونم بر اورده کنم اما منو اون جوری نمیخواست حق داشت دوست داشت همیشه مرتب خوش قیافه باشم که نبودم نمیخواستم مسعود از وضعیتم نا راضی باشه بهش گفتم پول میخوام فردا برم ارایشگاه موهامو رنگ کنم بهم پول داد
گفت موهاتو رنگ زیتونی بزن خیلی خوشم میاد خوشحال شدم که رنگ موهام براش مهمه بهش گفتم زیاد باید تو ارایشگاه بمونم بچه خسته میشه گفت اگه دوست داشته باشی میتونی بری خونه ی مامانت بچه رو بذاری اونجا یا بچه رو ببر پیش افروز
گفتم نمیدونم روم نمیشه برم اونجا گفت خب نمیدونم من نمیتونم مواظب بچه باشم بچه رو برداشتم و بردم ارایشگاه تقریبا پژمان 1ماهه بود صورتمو اصلاح کردم و ابروهامو برداشتم اما ارایشگر وقت نداشت موهامو رنگ کنه کارم یه ساعته تموم شد
برگشتم خونه از در خونه که اومدم تو دیدم پشت در اتاق یه جفت کفش زنونه ست نمیدونستم کی اومده رفتم جلو دراتاق رو باز کردم
مسعود و دیدم با یه زن وای حس کردم فکم قفل کرده قفط تونستم جیغ بزنم مسعود سریع از جاش بلند شد
فراز بچه رو گذاشتم گوشه ی اتاق و به طرف زن حمله کردم گلوشو گرفته بودمو و فشار میدادم انقدر عصبانی بودم که به راحتی میتونستم بکشمش مسعود اومد کمرمو و گرفت و به زور از زنیکه جدام کرد برگشتم و به مسعود حمله کردم سر و صورتشو پنجه میکشیدم و گریه میکردم پژمان هم ترسیده بود و جیغ میزد از اتاق زدم بیرون از وسط حیاط قوطی وایتکس و برداشتم و یه نفس رفتم بالا حس کردم جیگرم داره تیکه تیکه میشه مسعود دوید طرفم
فراز این چه کاری بود کردی احمق داشت گریه میکرد گیج شده بودم نمیدونم چقدر گذشت وقتی به خودم اومدم دیدم تو بیمارستانم مسعود کنارم بود پرستار اومد پیشم
گفت این چه کاری بود کردی کسی که بچه ی 1 ماهه داره از این کارا میکنه فکر خودت نیستی فکر بچه ت باش میدونی این چند ساعته چقدر گریه کرده یکی حست یه بچه رو میکشه یکی هم مث تو بچه داره و قدرشو نمیدونه به تو هم میشه گفت مادر بغضم گرفت زدم زیر گریه مسعود به پرستار اشاره کرد که دیگه هیچی نگو پرستار رفت بچه رو اورد
یه شیشه پستونک دمه دهنش بود سینه مو در اوردم بهش شیر بدم پرستار گفت فعلا شیرش نده مسعود و نگاه کردم سرشو انداخته بود پایین و هیچی نمیگفت بهش گفتم پاشو برو نمیخوام ببینمت دستمو گرفت و گفت عزیزم ببخشید گفتم به قران اگه نری جیغ میزنم پاشد رفت بیرون
نمیدونستم باید چیکار کنم بچه مو گرفت تودلمو گریه کردم حماقت کرده بودم
با این کارم باعث شده بودم بچه م اذیت بشه خودمم داغون کرده بودم حداقل اگه مرده بودم راحت شده بودم و این چیزا رو نمیدیدم
دیگه دلم نمیخواست مسعود و ببینم ازش متنفر بودم ازبیمارستان مرخص شدم مسعود تاکسی گرفت و گفت بیا سوار شو
گفتم نمیام گفت مگه دست خودته
گفتم اره که دست خودمه بمیرمم بات نمیام تو اون خونه اومد دستمو گرفت شروع کردم وسط خیابون جیغ بزنم گفت پس بچه رو بده و هرجا دلت میخواد برو گفتم بگیرش
فکرمیکرد میتونه با بچه پابندم کنه
گفت این بچه شیر میخواد من نمیتونم مواظبش باشم گفتم به من ربطی نداره گفت بیا بگیرش
بچه رو گرفتم سوار تاکسی شدم و رفتم در خونه ی مامانم حتی پول تاکسی هم نداشتم
در زدم فرزان در و باز کرد وقتی منو دید خوشحال شد
بچه رو از بغلم گرفت و گفت فرزان بیا فراز با بچه ش اومده گفتم تاکسی گرفتم پول تاکسی ندارم یکی بره پول تاکسی و برام حساب کنه فرزان رفت پولشو حساب کرد و اومد
ابجی فراز چقدر بچه ت خوشگله بوسیدمش مادرم تو اتاق بود
تا چشمم بهش افتاد اشکم در اومد گریه امونم نمیداد مادرم بغلم کرد داداشام از اتاق رفتند بیرون بچه رو هم بردند به مادرم گفتم مسعود چیکار کرده
گفتم بهم خیانت کرده گفتم منو فرستاده ارایشگاه و یه زن دیگه رو اورده تو خونه مادرم گفت عزیزم همه ی مردا اینجورین فکر کردی بابات کم به من خیانت کرده میدونی من چند بار مچ باباتو گرفتم اما نذاشتم هیچکسی بفهمه این اتفاقا واسه ی همه ی زندگیا میفته
گفتم اما من طاقتشو ندارم مامان
تو قوی بودی اما من نیستم گفتم دیگه بر نمیگردم پیشه مسعود گفت یکم استراحت کن انقدر هم زود تصمیم نگیر تو الان ناراحتی پدرم از زندان اومده بود
تو زندان با یه ادم جدید اشنا شده بود یه مرد سی و چند ساله
مادرم میگفت دزد حرفه ایه میگفت سرقتای بزرگ میکنه و به ین راحتیا دم به تله نمیده بابام خیلی عوض شده بود
خودشو مث مردای سرمایه دار گرفته بود سیگار وینستون میکشید
گوشت میخرید کباب میکرد البته فکر کنم اینا از برکات دوست جدیدش بود چون رفیقش همش خونه ی ما بود
وقتی بهش گفتم اومدم قهر گفت اشکال نداره خودم طلاقتو میگیرم داشتم از تعجب شاخ در میاوردم
گفت فردا برو تقاضای طلاق بده مهرتم ببخش جهازتم بذار و بیا دوستش هم میگفت اره حیفه جوونیتو بذاری پای یه ادم عوضیه گدا گشنه
حداقل اگه پول داشت و کثافت کاری میکرد یه چیزی اما وقتی پول نداره گوه میخوره که خانوم بازی کنه بچه شم بنداز بیخ ریششو بیا تو هنوز 20سالت هم نشده میتونی بهترین شوهر و واسه خودت پیدا کنی میدونستم اینا همش شعاره
بابام هم جو گیر شده بود و توهم زده بود شاید اون لحظه خودشو در نقش یه مرد سرمایه دار میدید میدونستم نمیشه به حرفای بابام اعتماد کنم میدونستم همین که رفیقش بره نظرش 180درجه عوض میشه
چند روز بعد مسعود اومد
مادرم گفت نمیخوام بیاد تو خونه اما من گفتم بیا تو وقتی دیدمش فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده سعی کردم به روی خودم نیارم گفت بذار پژمان و ببینم بچه رو بهش دادم و خواستم از اتاق برم بیرون گفت وایسا گفتم کاری باهات ندارم بچه تو که دیدی برو
گفت فراز دارم دیوونه میشه
خیلی دلم برات تنگ شده گفتم اما دل من تنگ نشده از قیافت حالم به هم میخوره گفت اذیتم نکن بیا بریم خونه گفتم من نمیام اونجا خونه ی من نیست گفت اشتباه کردم ببخشین
گفتم نمیتونم ببخشمت میخوام ازت جدا بشم گفت دیگه حرف طلاق و نزن فراز اعصابم خرد میشه گفتم مهم نیست گفتم اون زن چی داشت که به من ترجیه ش دادی
اون که از من پیر تر بود گفت باور کن من نمیخواستم باهاش باشم شوهرش یه ادم هرویینیه گفت زنم بیاد پیشت به جاش یه پول مواد بهم بده گفتم پس واسه ی رضای خدا اون کارو باهاش کردی ؟
اخه کثافت اگه تو ادم بودی اگه میخواستی کمکش کنی همین جوری پولش میدادی نه اینکه زنشو بیاری و پولش بدی صبر کن ببینم اصلا مگه تو پول داری عوضی فکر میکنی خیلی وضع خودمون خوبه کوری که من دارم با کمترین وسایل شکم تو و داداشاتو سیر میکنم
اگه پول داری برو واسه بچه ت لباس بخر که مجبور نباشم لباس کهنه های این و اونو تنش کنم اشتباه کردم میخوام باور کنی اگه رابطه ایی بین منو اون زن بوده هیچ حسی توش نبوده برگرد دیگه قول میدم خطا نکنم برگشتم میدونستم هیچی درست نشده
اما میخواستم بهش یه شانس دوباره بدم
نه بخاطر خودم نه بخاطر مسعود فقط بخاطر پژمان نمیخواستم بچه طلاق باشه خیلی باهام مهربون شده بود
گفت این چند روزه که نبودم قدر روزای با من بودن و بیشتر فهمیده تازه فهمیده که چقدر بهم نیاز داره
گفتم من همیشه تو زندگی سعی کردم تو رو خوشحال کنم راضی نگه ت دارم حتی به خاطرت قید خانواده مو زدم تو هم واسه من یه کاری بکن یه کاری که بهم بفهمونه تو هم منو دوست داری گفت هر کار بگی میکنم گفتم بهم خیانت نکن
گفت نمیکنم گفتم از کجا با شوهر اون زنه دوست شدی؟ گفت میرم خونشون تریاک میکشم واسه اینکه تو نفهمی میرفتم اونجا
گفتم بیا تو خونه بکش من یه شوهر معتاد و به یه شوهر خیانتکار ترجیه میدم از فردای اون روز علنی تو خونه تریاک میکشید دلم میخواست جلوشو بگیرم
بهش بگم نکش ولی میدونستم اگه بگم نکش باز میره خونه ی اون زن تریاک میکشه اون تریاک میکشید و من کنارش مینشستم واسش چایی میریختم اتیششو درست میکردم گاهی میگفت بیا یه پک بکش اولا میگفتم نه
ناراحت میشد و میگفت تو پایه م نیستی تنهایی دوست ندارم تریاک بکشم
به دلم نمیچسبه واسه اینکه ناراحت نشه گاهی یه پک باهاش میکشیدم از طعم تلخ تریاک بدم میومد اما کم کم حس میکردم حس خوبی بهم میده ارومم میکنه
انتظار میکشیدم تا مسعود بیاد و اتیش روشن کنم و بشینیم تریاک بکشیم
نمیخواستم باور کنم اما معتاد شده بودم شده بودم عین مسعود
دیگه جوش زندگیمو نمیزدم مهم نبود چی واسه خونه میخره چی نمیخره
فقط مهم بود به موقع تریاک و بخره بیاره بکشیم
تاريخ 89/03/25ساعت 19:51 توسط ســـیمین|

Design by KHanOomi