X
تبلیغات
زیر دوش حــــمـّــام

زیر دوش حــــمـّــام

باتـــــو

***

چگونه دوســ ـت خواهی داشت زنــ ـی را که من نیستم؟


تاريخ 86/05/01ساعت 0:0 توسط ســـیمین|

***

به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون
احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که
بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها
هرگز بزرگ نمیشوند .

تاريخ 92/02/31ساعت 18:36 توسط ســـیمین|

***
آقای محترم و عزیز...
باید به شما یادآور شوم خانه ای که الان در اجاره تان است، پیش از اسباب کشی شما به آن به صورت شش دانگ و با سند منگوله دار تحت مالکیت اینجانب بوده است
ضمن اینکه من این خانه را فقط به مدت نه ماه به شما اجاره داده ام
بنابراین دلیلی ندارد که تا این اندازه نسبت به این خانه اجاره ای احساس مالکیت بکنید و تا من دستم را روی خانه شما میگذارم و یا جوری میخوابم که باب ذائقه شما نیست یا با صدای بلند موسیقی دلخواهم را گوش میدهم، واکنش نشان بدهید و با مشت و لگد به من بفهمانید که به حریم شخصی شما کاری نداشته باشم!

مستاجر عزیز
این طور به نظر می رسد که شما کلا با قواعد و قوانین خانه های اجاره ای آشنایی ندارید. برای همین است که شبها با ایجاد مزاحمت های مکرر سبب سلب خوابیدن صاحب خانه تان می شوید.
به این نکته توجه داشته باشد که شما با صاحب خانه تان سی ودو سال تفاوت سنی دارید! بنابراین بدیهی است که او به اندازه شما انرژی ندارد که بتواند همپای تان تمام شب را بیدار بماند و به همه بازیگوشی های سرخوشانه شما واکنش نشان بدهد. حالا که اینجانب کاری به شب بیداری های شما و مزاحمتی که برای خوابیدن من ایجاد میکنید ندارم، بنابراین شما هم سعی کنید توقعتان را شبها پایین بیاورید و منتظر واکنش هیجان زده من در قبال بازیگوشی هایتان نباشید...

اگر شما به این تذکر من بی اهمیت باشید، مجبور میشوم قوانین سختگیرانه ای را اعمال کنم و هر گونه شب زنده داری و بازیگوشی در خانه تان را قدغن کنم!

و در پایان مایلم به شما تذکر بدهم که مدت کمی تا پایان موعد اجاره شما باقی مانده است. اگر تا آن زمان به میل خود خانه را ترک کردید که مشکلی نیست و کلاهمان در هم نمی رود و با این کار ثابت می کنید که مستاجر خوبی برای خانه اجاره ای من بوده اید.
ولی اگر اصرار داشته باشید که در خانه بمانید و به تاریخ قرار دادمان بی توجه باشید، شخص من ناچار خواهم بود به صورت یک طرفه قرارداد را فسخ و شما را وادار به تخلیه خانه کنم....
بنابراین از من دلخور نشوید...
ارادتمند شما
صاحب خانه
....
تاريخ 92/01/16ساعت 16:46 توسط ســـیمین| |

***

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند
که مثل پرندگان راست راست می‌چرخند در هوا
سر ماه
حقوق‌شان را می‌گیرند
پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند
... که مرگ تو را ندیدند.
کاش پر وبال‌شان در آتش آفتاب تیر بسوزد
ما با ذغال‌شان
شعار خیابانی بنویسیم.
پس این فرشتگان پیر شده
جز جاسوسی ما
به چه کار بد دیگری مشغولند
که فریاد ما به گوش کسی نمی‌رسد.

تاريخ 92/01/14ساعت 11:16 توسط ســـیمین| |

***

شروع:
تا چند وقت پیش نبودم اما حالا زندگی مشترکم را شروع کردم و فعلا برای مسکن، رحم را برای چند ماه اجاره کردم........البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه مرا بیرون می اندازد و تمام وسایلم را هم می گذارد توی کوچه


اظهار وجود:
هنوز کسی از وجودم خبر ندارد .البته وجود که چه عرض کنم .هرچند ساعت یکبار تا می خواهم سلول هایم را بشمرم همه از وسط تقسیم می شوند و حساب و کتابم به هم می ریزد.

زندان :
گاهی وقت ها فکر میکنم مگه چه کار بدی کردم که مرا به تحمل یک حبس 9 ماهه در انفرادی محکوم کرده اند ؟؟؟؟!!!!!!!!!

فرق اینجا با آنجا :
داشتم با خودم فکر می کردم اگه قراربود ما جنین ها به جای رحم مادر در جایی از بدن پدرها زندگیمی کردیم چه اتفاقاتی می افتاد:
احتمالا در همان هفته های اول حوصله شان سر می رفت و سزارین می کردند !!!
کشوی میزشان را از طریق هل دادن با شکمشان می بستند !!!اگر ویار می کردند باعث به وجود آمدن قحطی می شد!!!
به خاطر بی توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی رفتند و احتمالا در اداره وضع حمل می کردند!!!
اگر بچه توی شکمشان لگد می زد ،آنها هم فورا توی سرش می زدند تا ادب شود !!!

بلوتوث:
امروز موقع سونوگرافی هرچی برای دکتر دست تکون دادم که از من عکس نگیر نفهمید،الان حسابی نگران شدم می ترسم عکس هایم پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضعیت مناسبی نبودم

اعتمادسازی:
امروز همش می خواستم بروم گشت و گذار اما مادر اینقدر نگران گم شدن من است آنچنان مرا با بندناف بسته است که نمی گذارد دور شوم

موج مکزیکی:
اینکه بعضی وقتها حسابی قاط میزنم به خاطر امواج موبایل است.مادرم،نمی شود به احترام من کمتر اس ام اس بازی کنی؟ فردا روز اگر نوار مغزیم مملو از موج های مکزیکی بود، تقصیر خودت است …! راستی از پارازیت ها چه خبر؟!


سکوت سرشار از ناگفته هاست:
از بس به خاطر سکوت اینجا عقده ای شدم که تصمیم گرفتم به محض تولد فقط جیغ بزنم تا تخلیه شوم


چندبار مصرف:
لابد شنیده اید که یک نفر می رود و از فروشنده می پرسد که آقا نان یک بار مصرف دارید؟و فروشنده میخندد و می گوید مگر نان چند بار مصرف هم داریم؟؟
خواستم بگم اصلا هم خنده دار نیست اینجا هر چیزی که به من برسد دوبار مصرف است

جغرافیای بدن
:
فکر کنم در قطب جنوب هستم چون در این مدت اینجا همیشه شب است

رخصت :
خب کم کم باید گلویم را برای گریه آماده کنم می خواهم چهار گوشه رحم را ببوسم و با لگدی که به در و دیوار میزنم برای خروج رخصت بخواهم .
مادرم ممنونم...........دیگر مزاحم نمی شوم
اولین نفس:
کمی استرس دارم همین طور که به لحظه خروج نزدیک می شوم قلبم تندتر می زند .همه چیز دارد از یادم می رود و احساس میکنم بعد ها چیزی از اینجا به خاطر نمی آورم ..........آخ یک نفر دارد مرا بیرون می کشد .................آهااااای من که هنوز حرفهایم تمام نشده
تمــــام
تاريخ 92/01/11ساعت 11:6 توسط ســـیمین| |

***

در این دلواپسی های مدام و نفس نفس های ذهن از هم پاشیده به دنبال قطعه ای آرامتر از امواج دریا میگردیم. شبهای ساحلی پرستاره ای را میجوییم که ستاره هایش بازیگوشی میکنند و در اندیشه ربودن دل عاشق سر به هوایی هستند که چشمهایش از باران سر ریز شده.

قطعه ای که یافته ایم مانند لبخند زیبای اوست. آهنگ لبخندی که در گوشه های خاطراتمان همچنان زنده و پر شور نواخته میشود. زیباترین دختر سرزمین ما میخندد و میرقصد. دختری که در شب هزار و یکم به جای شهرزاد شراب مرگ نوشید بی آنکه بداند بر ما چه خواهد گذشت.

شهرزاد همچنان قصه میگوید اما به یاد توست. رد پاهایت در افسانه هایش هم رهایش نمیکند.

ما همچنان به دنبال سایه ات که نزدیکترین طرح تنت را داشت کنار خانه سنگی ات شمع روشن میکنیم و مقدمت را گلباران. گلهایی که بعد از تو حق زنده ماندن و زیبا بودن را ندارند. تو فریبنده ترین عروس گلها بودی از جنس قاصدک.

سبک، بی قید، رها، ظریف با تورهای بلند و سپید بر اندام نحیفت
نترس
از هیچ نترس
شکل نرم رؤیا را که یادت هست؟ یا یک گیلاس خنک آرامش را؟
ما هنوز هم بر پیمان خود وفاداریم. بعد از تو دیگر در دنیای زندگان غزل جاودانگی سرندادیم و دیگران را به خود واگذاشتیم. مرهم آنها بر درد ما دوا نبود. عهدشان هم عهد نبود...

روحت شاد، دختر عموی چشم آهویی من...

تاريخ 91/12/29ساعت 11:30 توسط ســـیمین| |

***

پدر که باشی !!!
با تمام سختی ها و مشقت های روزگار،با دیدن غم فرزندت
می گویی : "نگران نباش ، درست میشود. خیالت تخت ، مــــــــــن پشتت هستم "
پدر که باشی ؛
سردت می شود و کت بر شانه ی پسر می اندازی.
چهره ات خشن می شود و دلت دریایی....آرام نمی گیری تا تکه نانی نیاوری
پدر که باشی ؛
عصا می خواهی ولی نمی گویی.
هرروز، خم تر از دیروز، جلوی آینه تمرین محکم ایستادن می کنی
پدر که باشی ؛
در کتابی جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست.
بی منت از این غریبگی هایت می گذری
پدر که باشی ؛
پشت خنده هایت فقط سکوت می کنی.
پدر که باشی ؛
به جرم پدر بودنت، حکم همیشه دویدن برایت میبُرند.
بی اعتراض به حکم فقط می دوی.
بی رسیدن ها می دوی و در تنهایی ات نفسی تازه می کنی.
پدر که باشی ؛
در بهشتی که زیر پای تو نیست باز هم دلهـره هایت را مرور می کنی..............

صد سال عمر با عزت برایت آرزومندم.

تاريخ 91/12/22ساعت 10:46 توسط ســـیمین| |

***

و اما خیال تو که گرم تر است

از همه ی جوراب های پشمی و ژاکت های قرمز و شال گردن های دراز دنیا....

تاريخ 91/12/07ساعت 9:27 توسط ســـیمین|

***
زندگی ؛ جاده ای بین دو بیمارستان ،
 دو شیون  ...
تاريخ 91/11/26ساعت 10:21 توسط ســـیمین| |

***

من قلب چاقو خورده ام هم زنده ام هم مرده ام
بابودنت گل کرده ام با رفتنت پژمرده ام
تنهام خیالت پیشمه
زخمه دل درویشمه
هرجا بسوزم خاطرت خاکستر آتیشمه....

تاريخ 91/11/06ساعت 10:49 توسط ســـیمین| |

***

دلــم میخــواد خــرمـایی بخــورم و فاتحــه ای بخــوانـم برای روحــم ،

شادیــش ارزانــی آنهــایی که رفتنــم را لحظــه شمــاری می کنـنـد ...

تاريخ 91/10/25ساعت 19:5 توسط ســـیمین|

***

دیگر رویایی ندارم ..

دیگر سیگار نمی کشم ..

دیگر حتی داستانی ندارم..

بدون تو زشت و پستم ..

مانند یتیمی در خوابگاه هستم ..


تاريخ 91/10/23ساعت 19:40 توسط ســـیمین|

***

تمام غصه ها
دقیقا از همان جایی آغاز می شوند که ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت !
اندازه می گیری !
حساب و کتاب می کنیُ مقایسه می کنی . . .
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته ای ، که زیادتر دل داده ای ، که زیادتر گذشته ای ، که زیادتر بخشیده ای ، به قدر یک ذره ، یک نقطه ، یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود

تاريخ 91/10/04ساعت 20:2 توسط ســـیمین|

***

پاییز امسال....

رنگ رخسارم را زرد...

روحم را خاکستری،... جامه گانم را سیاه ...

وموی سرم را در سوگ لطیف ترین "رویا"ی زندگیم سپید کرد...

خدا کند با آمدن یلدا خزان برود و دیگر برنگردد..

آمدنت در "مهر"و رفتنت در" آبان" را تا ابد برجانم حک کرده ام...

روحت شاد رویای عزیزم...

تاريخ 91/09/27ساعت 8:3 توسط ســـیمین| |

***

تقدیم به آسمونی ترین دختر دنیا که خیلی زود از بینمون رفت

اشک هایم خشک شده بود
اشک هایم آن روز خواب بودند بانو
و در سیاهی آینه ی تاریخ
گیسوان سپید خود را شانه می زدند
من به انتظار بارش باران
بر صفحه ی سوت و کور آسمان نشستم
اشک هایم خشک شده بود بانو
و در زوال پیرانه ی پیکر خود
هیچ را به تماشا نشسته بود
من باز هم در انتظار کوچ پرستوها
و آغاز نیایش دستان آدم بودم
و هیچ نیافتم و در خود نالیدم
آن روز اشک هایم خشک شده بود
اما امروز
با تابش آفتاب بر زمین
سیاهی ها گرد غم بر پلک هایم نشاندند
باید پلک هایم بپرند
امروز اشک می ریزم
و در دامن گیاهان نو رسته
آواز حزین دوباره آری شروع دوباره را سر می دهم
کوچ خواهم کرد
نه چون تو
اما اشک می ریزم
تا زمین را تا گرد غم را
تا گیاهان نو رسته را سیراب کنم
آن روز اشک هایم خشکیده بود بانو
امروز باران را تماشا کن!


یادش سبزتر از بهارهای کودکی ام... .

تاريخ 91/09/11ساعت 11:38 توسط ســـیمین| |

***
دندانم شکست...برای سنگریزه ای که در غذایم بود....
دردم گرفت...نه برای دندانم
برای کم شدن سوی چشمان مادرم....

تاريخ 91/09/11ساعت 10:12 توسط ســـیمین| |

***
مانده ام که چه رازی ست
در سفره ی ما
هر وقت غذا کم است
"مادر" سیر است
.....

تاريخ 91/09/01ساعت 10:10 توسط ســـیمین|

***

عاقبت همه ی ما زیر این خاک
آرام خواهیم گرفت...
ما،که روی آن دَمی به یکدیگر مجال آرامش ندادیم....


تاريخ 91/08/08ساعت 12:14 توسط ســـیمین|

***

دست تو

چه قدر تاخیر دارد
وقتی که چای گرم می شود
و تو
چای سرد را تعارف می کنی
دو سه ماه دیگر این اطلسی
که تو کاشته ای
گل می دهد
من به ساعت نگاه می کنم
تو می میری
شمع روشن را به اتاق آوردند
اطلسی گل داده است
قطار در سپیده دم
کنار اطلسی منتظر تو
در باد ایستاده است
گل اطلسی بر سینه تو بود
وقتی تو را
برای دفن می بردند
هنگام که تو مرده بودی
آدم به گل خفته بود
هنگام که تو مرده بودی
یاران به عشق و عطر
مانده بودند
همه ی ما را دعوت کردند
تا در آن عکس یادگاری باشیم
عکاس سراغ تو را گرفت
من بودم
تو نبودی
تو مرده بودی
عکاس از همه ی ما بدون تو
عکس یادگاری گرفت
عکس را چاپ کردند
آوردند
در همه ی عکس فقط یک شاخه اطلسی
و دو دست
از جوانی تو
در قاب
دیده می شد
ما همه در عکس سیاه بودیم

تاريخ 91/08/03ساعت 21:10 توسط ســـیمین|

***
جنگل سينه ام آتش گرفت
بي جرقه اي
بي آتشي
بي صاعقه اي
پر كشيدنت بس بود....

....براي سوختن ....


تاريخ 91/08/03ساعت 1:0 توسط ســـیمین|

***

به خودم اتفاق های خوب را قول داده بودم به خودم خنده را قول داده بودم.
 عزیزم به خودم تو را قول داده بودم ..
مثل دست های خط خطی من، مثل گونه های خیس تو ،همه چیز همینقدر خوب بود من عروسک هایم را برایت روانشناسی می کردم از دغدغه هایشان می گفتم و تو می خندیدی ..
تو زخم هایم را با نوک انگشتت فشار می دادی و آنها ناپدید می شدند...
به خودم اتفاق های خوب را قول داده بودم....
 به خودم خنده را قول داده بودم .

عزیزم به خودم تو را قول داده بودم. 


تاريخ 91/07/23ساعت 11:0 توسط ســـیمین|

***

میگویند به زن نباید بال وپر داد...میپرد !
اما زنان فقط پرواز های عاشقانه را دوست دارند...!
بی دلیل نمیپرند ...
میگویند ... به زن نگویید دوستت دارم ....
خودش را میگیرد !!!!
اما زنان (فقط) .. دستان عشقشان را میگیرند ...
و میگویند دوستشان دارند !
میگویند ... نباید به زنان توجه زیاد کرد ...
خودشان را گم میکنند.
اما زنان وقتی گم میشوند .... که عشقشان بی توجهی کند...


تاريخ 91/07/14ساعت 20:29 توسط ســـیمین|

***

وقتی پای یک ســــ /ـوراخ در کار باشد همه ی مردان این شهر پطروس اند ..
آری بروید ف//رو کنید که
اینبار آن ســ ـــو/راخ است که مانع میشود
سیل آبـــ ـهایتان جهان را ویران کند....

تاريخ 91/05/02ساعت 11:2 توسط ســـیمین| |

***

تصمیم هایم شبیه "اسماعیل" شده اند.

مثل "ابراهیم" سرشان را می گذارم روی تخته سنگ تا قربانی شوند،

بعد یک چیزی وحی می شود بهم که نکن جانم، نکن!

تاريخ 91/03/17ساعت 23:30 توسط ســـیمین|

***

مادرم مي گويد كه وقتي همسن من بوده دو بچه داشته كه يكي من بودم .

به اين فكر ميكنم كه من وقتي همسن مادرم بودم هر دو را سقط كردم.


تاريخ 91/02/10ساعت 0:0 توسط ســـیمین|

***

سر قرار، ناگهان دلهره اي تمام وجودش را گرفت...

بي آنكه به دستش نگاه كند،
با انگشت شست، بند آخر انگشت دوم را لمس كرد تا مطمئن شود كه حلقه اش را در آورده.
تاريخ 91/02/01ساعت 0:0 توسط ســـیمین|

***

زخم هايت را مي شمارم به جاي ستاره و گوسفند ،نه زخم هاي تو تمام شدني ست نه خواب به چشم هاي من آمدني .
_پرستار!ببخشيد كه بيدارتان كردم ها ،بتادين ام تمام شده ،مي ترسم زخم هايش عفونت كند يك شيشه بتادين لطفا!
_...
اين يكي هر روز عميق تر مي شود .بميرم الهي !يك بند انگشت سيم لاي زخمت مانده ،كمي تاب بياوري خودم درش مي آورم .بيا!دستم را مي گذارم لاي دندانهايت تا خرد نشوند،محكم دندان بگير من دردم نمي آيد،فقط داد نزني ها ...مردم خواب اند ،ببين به جز چشم هاي من هيچ چراغي روشن نيست .
_پرستار !ببخشيد من هي شما را مي كشانم اين جا ،پنس مي خواستم .يك قيچي كوچك هم باشد الكلش مي زنم كارم راه مي افتد ،بياوري ها !

- ...
چرا تو اين قدر ناله مي كني من كه هر شب سهم مسكن خودم را براي تو مي زنم ،من كه هر شب زخم هايت را دانه دانه پاك مي كنم نبايد به اين سوزي كه تو آه مي كشي بسوزد.بميرم برايت كه داد نمي زني ،مراعات ديگران را مي كني ،قربان ادبت !بيا اصلا محلشان نگذاريم .به حرف هاي خودم گوش كن تا حواست پرت شود.يادت هست تازه آمده بودي صدايت مي كردند "كفتر". من ساده را بگو خيال مي كردم مي گويند "صفدر "يك بار صدا زدم "صفدر"تو آن قدر خنديدي كه داشتي روده بر مي شدي .يادت هست گفتي :
"ما شهر خودمان سي چل تا كفتر سفيد داريم ،هر روز پرشان مي دهيم هوا ،پر مي گيرند و مي شوند خال آسمان ،نمي داني چه مشتي اوج مي گيرند ".
يادت هست گفته بودي :
"ما ديپلم برق داريم ،مي خواستند ببرنمان سر كار ،آمدند از در و همسايه پرس وجو
با معرفت ها نه گذاشتند نه بر داشتند گفتند :"يك پارچه آقاست ،فهميده ،دل سوز ،
فقط ها ...فقط كفتر باز است ."اين شد كه به جاي ما يكي ديگر را بردند سر كار ."
يادت هست كه ...بميرم ...اين مسكن لعنتي هم حتما تقلبي ست كه اثر نمي كند ،خودم فردا اصلش را برايت از صندوق دارو ها بلند مي كنم . حالا كدا مش بيشتر اذيت مي كند :زخم پهلويت ؟سينه ات ،يا كوفتگي گرده ات ؟...درد ت به جانم ،اصلا بيا حرف خنده دار بزنيم يادت هست گفتي از لج همسايه هاتان پا شدي آمدي اينجا و من قاه قاه خنديدم ؛ گفتي :
"جان شما نباشد جان خودم كلي زدند توي حالمان گفتيم بياييم اين جا آبروي هر چي كفتر باز است را يك جا بخريم ."
گفتم :"التماس ريا برادر !"و تو گل از گلت شكفت .حالا هم بخند ديگر ...بخند !..چي ؟!اين كه كبود شده درد مي كند ؟كناري ؟!بيا ...فوت اش مي كنم :پ...و... پ...و...بهتر شد؟!

_پرستار! شرمنده هي مزاحم شما مي شوم ولي اين بد جوري درد مي كشد ،هي ناله سوزناك مي كند ،مسكني چيزي بزنيد آرام بگيرد .
_...
يك ذره دندان روي جگر بگذاري اثر مي كند ،دردش مي افتد .باشد همان قصه اي را مي گويم كه خودت خيلي دوست داري . قصه ي آن شب كه قرار بود بي سر و صدا برويم آن طرف جا بگيريم تا فرمان حمله برسد . همان شب كه وقت زيادي نداشتيم ؛تو اولين بارت بود كه مي آمدي آن هم اين همه جلو ،بچه ناشي ! مردم مي زنند به خط "اي لشگر صاحب زمان "
مي خوانند آن هم با چه شور و حالي آن وقت تو "كفتر كاكل به سر هاي هاي "ات بلند بود . اصلا چرا يكي نبود به من بگويد :" فلاني ! عرضه نداري ،دلش را نداري ،غلط
مي كني بشوي جانشين فرمانده سي چل نفر را بياندازي دنبال خودت ...
انگار آرام تر شدي ؛نه ؟!گفتم كه صبوري كني بالاخره خوب مي شود ..
كجا بوديم ؟...آها ! همان جا كه هوا سنگين بود ،از چشمك ستاره ها هم دل مان مي ريخت ،نفس عميق هم حتي نمي كشيديم ،تو بعد از من توي صف بودي ،لباسم را از پشت چنگ زده بودي ،مي ترسيديم دير شود ،مهتاب هي نورش را بيشتر مي كرد ،يك توقف ،يك صداي حتي آهسته كافي بود براي اين كه لو برويم و زنجيرمان پودر شود .
همين جور بود ديگر ..مگر نه ؟!هرجايش را كه غلط مي گويم خودت بگو ،خب ؟!
نمي دانم آن كوه سيم خاردار كي از خاك در آمده بود كه ما خبر نشديم ،بچه هاي شناسايي هم نگفته بودند ،ارتفاعش زياد بود نمي شد پريد صداي پوتين ها مي پيچيد ،دير شده بود ..."سجاد محسني "بود مي گفت برگرديم ؟آره خودش بود سفت و سخت مي گفت برگرديم من گفتم اگر ما برگرديم زحمت يك گردان هيچي مي شود .تازه !آن ها كه نمي دانند ما نيامده ايم از اين موقعيت تار و مار مي شوند ...چقدر كلافه بودم ،تو دستم را گرفتي و گفتي :"خب رد شويم ،كاري كه ندارد !"
مي خواستم بزنم توي گوشت از صدا كردنش ترسيدم ،گفتم:" داداش خنگ من !به خيالت ما هم كفتر هاي جناب عالي هستيم كه بپريم؟!"
تا گفتم يك دفعه ديدم عين ديوانه ها خودت را انداختي روي تل سيم و گفتي :"حالا بپريد .."
سجاد داد كشيد :"اين چه غلطي دارد مي كند ؟!"
دستم را گذاشتم روي دهانش گفتم :"مي خواهي به كشتن مان بدهي؟!"
همين جور مانده بوديم تو پچ پچ كنان گفتي :"خب بياييد رد شويد ديگر مگر نگفتي وقت نداريم ."
تو به پشت خوابيده بودي و نديدي ولي من يادم هست كه هيچ كس از جايش جم نخورد .
دوباره گفتي :"پس تو چه فرمانده اي هستي ،بگو بيايند رد شوند ديگر !"
سجاد مي گفت :"رضا !اين از هممون كوچيك تره ،دفعه اولشه ،بش بگو پاشه ،عوضي ،پاشو ديگه !"
دو سه ثانيه شايد بيشتر طول نكشيد ،گفتم كه رد شوند ...
بيچاره بچه ها خودم هل شان مي دادم جلو ،پوتين هايشان را در آوردند تا تو درد كمتري بكشي ،پا كه مي گذاشتند خودت را جمع مي كردي ،"آخ" ات را هم آن قدر خوردي كه حتي سجاد محسني هم دلش قرص شد كه تو نبايد خيلي درد بكشي ...
من آخر از همه رد شدم ،چشم هايم را بستم ،پا كه گذاشتم چيزي انگار زير پايم خرد شد ...سرم را آوردم كنار صورتت ،چشم هاي تو هم بسته بود ،گفتم :"مي سپارم بچه ها بيايند سراغت ،به خدا سفارش ات را مي كنم ."هيچي نگفتي ..انگار نمي شنيدي ...
باشد گريه نمي كنم ،تقصير خودت است كه اين قصه را فقط دوست داري ،يك عمر است من هر شب را بازخم هاي تو سر مي كنم تو با قصه من .
ديروز اولش با خواهش و تمنا و آخرش با داد و بيداد خواستم مادرت را بياورند اين جا ،تا داد نزني كه گوش كسي بدهكار نيست ،وقتي آمد انگار كه من تو باشم دست مي كشيد لاي موهايم .
گفتم :"حاج خانوم !تنش درد مي كند ،به زخم هايش چي بزنم خوب
مي شود ؟"
گفت :"تو غمت نباشد ،خودم هر هفته تنش را با گلاب مي شويم ."
و بعد سرش را گذاشت روي ملحفه سفيد تخت من و گريه كرد ، مادرت خيلي بچه شده بود .
_ پرستار ! جعبه دستمال كاغذي ديروزي تمام شد ،دستمال اين تخت بغلي را مي دهي به من ؟!
_ ..
كم كم دارد صبح مي شود ،اثر آمپولت كه برود دوباره درد شروع مي شود ،بيا تا بي حسي من خرده سيم ها را از لاي زخم دربياورم ،دردش بيشتر از آن شب نيست كه ... مواظبم ...عوض اش يك عمر راحت مي شوي ،اين ها بمانند چرك مي كنندها ...آن وقت تو ديگر هيچ شبي خوابت نمي برد،تا آخر اين زخم هاي كهنه تازه مي مانند ...بميرم كه لب هايت را روي هم

مي فشاري و و شكايت نمي كني ...



*************
_ پرستار !چرا دارو هاي من را زياد كرديد ،من كه چيزيم نيست ،درد ندارم ،اين تنش
مي سوزد ،من اگر شب ها هم نمي خوابم به خاطر اين است .
_ ...
_ پرستار !جان بچه ات ،اگر خواب آور است يك وقت نزني! اين تنها مي ماند ها ..هيچ كس نيست زخمهايش را بتادين بزند ها ..

_ ...

************

شیفر نوشت:

هلال ماه تن سیم پیچی شده اش را روشن کرده بود و جریان عشق در سیم ها جاری بود... صورتش مثل منور عراقی ها می درخشید...
از گوشه ی صورتش برای کبوتران جبهه خون می پاشید... فکر میکرد روی پشت بام عوضی نشسته ولی خودش بود... جای جای پریدن... جای اوج گرفتن...

تاريخ 91/01/01ساعت 0:30 توسط ســـیمین|

***

خانه‌ي ما آن قدر ساكت است كه بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم الان است كه پرده‌ها بروند كنار و تماشاگران براي‌مان دست بزنند.


روي سن تئاتر خانه‌ي ما، مادر هر روز صبح از رختخوابش تا آشپزخانه را سينه‌خيز مي‌رود و تا شب كه با تاكسي برگردد به رختخوابش، همان‌جا مي‌ماند. معمولا تماشاگران موفق به ديدنش نمي‌شوند، مگر اين كه شانس بياورند و تلفن خانه زنگ بزند. آن وقت در ميان كف حضار، پنج قدمي تا ميز تلفن راه مي‌رود.

به خاطر ندارم پدر هيچ وقت توي خانه از خواب بيدار شده باشد. هميشه با چشم‌هاي بسته مي‌رفت سوار سرويس اداره مي‌شد و معمولا بعد از اين كه كارتش را مي‌زد، به گفته‌ي شاهد عيني، چشم‌هايش را هم باز مي‌كرد. اما بعد از بازنشستگي، كم‌كم ياد گرفت كه توي خانه هم مي‌شود از خواب بيدار شد؛ و حالا بعد از يك سال، چيزهاي ديگري هم ياد گرفته است. مثلا حالا مي‌تواند تمام روز جلوي تلويزيون بنشيند و كانال عوض كند. بعضي وقت‌ها براي خوشامد حضار، حين تماشاي تلويزيون، چاي هم مي‌نوشد و وقتي سرحال باشد، با يك دست فنجان چاي را مي‌گيرد و با دست ديگرش سيگار و در حالي كه نفس همه در سينه‌هايشان حبس شده، با انگشت كوچكش كانال تلويزيون را عوض مي‌كند.

بيشتر منتقدان تئاتر، تا آن جايي كه در روزنامه‌ها خوانده‌ام، بر اين عقيده‌اند كه پدر خيلي خوب از پس نقش دشواري كه بر عهده دارد، برآمده. (هر روز ساعت‌ها پاي تلويزيون نشستن و به برنامه‌هاي مزخرف آن خيره شدن، كار ساده‌اي نيست. آقاي... با متانت و سنگيني يك پدر، جوري به تلويزيون نگاه مي‌كند كه تماشاگران از اين كه تا به حال آن قدر نسبت به تلويزيون خانه‌شان بي‌تفاوت بوده‌اند، احساس پشيماني مي‌كنند.)

همه فكر مي‌كنند پدر امسال جايزه‌ي بهترين بازيگر مرد را مي‌برد.

خواهرم بلد است از من پنج سال بزرگتر است و اين نقش را خيلي خوب بازي مي‌كند؛ مگر وقت‌هايي كه يادآوري مي‌كنم سيگار كشيدنش را ديده‌ام. اما معمولا اين كار را نمي‌كنم. دلم برايش مي‌سوزد. فكر مي‌كنم حتما شكست عشقي خورده يا چيزي با همين درجه‌ي اهميت. يا شايد دلش مي‌خواهد نقش اول باشد و هر وقت روي سن ظاهر مي‌شود همه برايش دست بزنند. اما تنبل‌تر از آن است كه براي خواسته‌اش زحمت بكشد. براي همين مدام مي‌خوابد و يا با چشم‌هاي پف كرده، زل مي‌زند به آيينه و در اين موقع مثل بشكه‌ي باروت مي‌ماند كه منتظر است يك نفر بهش دست بزند تا بمب! منفجر شود. شايد هم فرت! بادش در برود. بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم مي‌خواهد با زل زدن به آيينه، توجه منتقدان را به خودش جلب كند. وقتي پدر با زل زدن به تلويزيون پيش همه عزيز است چرا او نباشد؟

من نقش دلقك دربار را بازي مي‌كنم. توي اتاق مي‌دوم و با لشكر سكوت كه خانه را محاصره كرده است، مي‌جنگم. اما براي جنگيدن، اسلحه‌ي قابل ذكري ندارم. مي‌توانم سوت بزنم، البته تا وقتي كه پدر حوصله‌اش سر نرفته باشد يا اگر سردرد مادر شروع نشده باشد، مي‌توانم موسيقي گوش بدهم، اما معمولا پدر حوصله ندارد يا مادر سردرد دارد. خواهرم به عنوان نيروي كمكي هميشه آماده است كه بگويد: هيس!

تماشاگران هم زياد از من خوششان نمي‌آيد. هيچ وقت باعث خنده نمي‌شوم و بيشتر منتقدان فكر مي‌كنند كه من توي اين تئاتر، اضافه‌ام. اگر نوشته هم نمي‌شدم باز هم تغييري در روند منطقي نمايشنامه، ايجاد نمي‌شد.

اين جوري مي‌شود كه من مثل جنگجوي زخمي و خسته، مي‌نشينم سر سفره‌ي ناهار كه پر از سالاد سكوت و خورشت سكوت و چلوي سكوت شده و درست در همين موقع است كه فكر مي‌كنم، الان است كه پرده‌ها بروند كنار و تماشاگران برايمان دست بزنند.

تاريخ 91/01/01ساعت 0:0 توسط ســـیمین|

***
من عاشقت شده ام.
هی...
توی دوست داشتنی رویاهای من!
امروز دانسته ام که خیلی وقت است به خودم فکر نمی کنم.هرچیزی را همانطوری که تو می بینی حس می کنم.و قبل حرف زدن با هرکسی اول خیال می کنم تویی.
بعد یک کمی غرور برم می دارد و تازه شروع می کنم به حرف زدن.ناخودآگاه وجودم می گوید تو مرا می شنوی.
می گوید دوستم داری.
می گوید چقدر خوب ست که ما خیلی شبیه همیم.
ناخودآگاهم می گوید اشتباه نمی کنم.اشتباه نمی گیریم.و تو هم اشتباهم نمی گیری.هیچ وقت...با هیچ کس.
توی دلم با تو حرف می زنم و بس که توی دلم جواب داده ای دیگر صدای تو را از صدای منی که درونم است نمی شناسم.
من عاشقت شده ام.چون تو بهترین کسی هستی که همان حرفی را می زنی که من دوست دارم.
صبور ترین رویای عاشقانه من.
بیا.نزدیک تر بیا.
یک جایی بایست که بدانم چقدر به هم نزدیکیم.
به خاطر من خم نشو.صاف بایست.
می خواهم به خاطر تو قدم را بلند کنم.می خواهم به خاطر تو اینقدر قدم را بلند کنم که دست از این زمین برداشته باشم.

آسمان...ستاره...ماه...تصویر سفید شب که هیچ کس آن را همانطوری که هست ندانسته.جز من...جز تو.
بیا.خیلی نزدیک تر بیا.اینقدر نزدیک تر که ندانم هوا را نفس می کشم یا تورا.
و تو هم سعی کن ندانی.
نزدیک تر بیا.بیا تا ندانی.هیچ چیزرا.
هیچ چیز بد این دنیا را.
از رویدادهای تلخ روز گرفته تا مهمترین خبراکتشافات علمی.
اصلا به ما چه که مردمان دیگر،به مسخره ترین رخداد های زندگی می گویند خبرهای روز.
اصلا به ما چه مردمان دیگر روزهای زیادی را به کشف چیزهای ساده صرف می کنند.
اصلا به ما چه.بیا حرف دیگران را بریزیم دور.
دانشمندها عشق را توی کتاب هایشان نخوانده اند.
فیلسوف ها هم به ایمان ما نرسیده اند.
هیچ کس بزرگی هنوز هیچ چیز خوبی ندانسته که به درد ما بخورد.
اصلا بیا اینقدر به هم نزدیک باشیم که یکی بشویم.
قسم می خورم تو باشم.قسم بخور که من بشوی.
بیا قسم بخوریم.اصلا به ما چه که دنیا می خندد.اصلا به او چه!

تاريخ 90/12/04ساعت 0:0 توسط ســـیمین| |

***

از صبح تا الان راه افتادم تو خيابانها و مي خوام برات يه كادو بخرم .كادوي روز تولدت .
چيه؟ چرا بهم مي خندي؟ هميشه به من مي خندي و رو پيشونيت دو تا چين بلند مي افته .منم كه نيستم برات صاف كنم و غر بزنم كه همين روزاست پيشونيت مثل پيرها چين بيفته...
واي اتوبوس را افتاده ، الان بايد مثل ديووونه ها بدوم وبرسم به دستگيره هاي فلزيش وبين اين همه زن ودختر وكوچيك و بزرگ گم بشم.
لابد اگه تو بودي ، بهم مي خنديدي و مي گفتي :چرا با تاكسي نمي ري؟...
با يه عالمه زحمت دستم رو مي رسونم به ميله ها و بالا مي رم. تو صورت يه خانم پير لبخند مي زنم .پام رو از روي پاي يه خانم ديگه بر مي دارم وكيفم رو محكم مي گيرم.
خنده ام ميگيره آخه مگه چقدر پول دارم ؟ براي هديه گرفتن براي تو هيچي نيست .
زن بغل دستيم با لبخند بهم نگاه ميكنه واينقدر بهم نزديك ميشه كه نزديكه صداي قار قور شكمش رو بشنوم .
خنده ام ميگيره...
به تو فكر ميكنم ..الان حتماً رسيده اي خونه وخسته اي و من نيستم. خدا كنه زود برسم خونه... برات رو شوفاژ غذا گذاشته ام .سالاد هم هست ، ولي با گوجه مونده درست كردم..
پول هام رو لازم داشتم ، تو ببخش...تو ببخش ...
خب....
حالا آقاي راننده زده رو ترمز و همه روي زمين دراز كشيدن كنسرو آدميزاد...شايد اگه تو بودي .....!!!!
چقدر به تو فكر مي كنم!!!!
به اينكه با چه كادويي مي تونم خوشحالت كنم ؟ واست چي بخرم؟ كه لازم داشته باشي، راستي ببخش كه ، يكي ، دو هفته از تولدت گذشته .البته چيزي هم در بساط نداشتيم .اين يه ذره هم از تك تك لقمه هاي هر روزمون زدم. اول زندگي هميشه سخته ديگه...ولي اگه كادوم رو ببيني حتماً تعجب مي كني .اولش مثل هميشه مي خندي. بعد هم كاغذش رو پاره مي كني .
يه چيزي واست مي خرم كه هم قشنگ باشه هم خوشحالت كنه....
پيراهن ...آره اين خوبه ...پيراهن نداري .ديروز واسه پيدا كردن دكمه اي كه به درد پيراهن آبيت بخوره ، دو ساعت مغازه خرازي سر كوچه رو زيرورو كردم. پيرمرد بيچاره فقط لبخند مي زد.لابد فكر  كرده من ديووونه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راننده دوباره ترمز ميكنه وسرم مي خوره به يه ميله، يه آقاهه از قسمت مردانه بلند صلوات مي فرسته .شايد كسي حالش بد شده؟
اينجا همه به هم وصل شدن تا يه وقت باد نبردشون ...راننده حالا ديگه پاشو از رو گاز بر نمي داره تا اين سري دل وروده مون رو بهم بريزه ...واقعاً كه به فكرمونه.
برات يه پيراهن مي خرم به رنگ آبي آسماني يا سورمه اي....خيلي وقته دلت مي خواد نه؟شايد هم واست كمربند بخرم.كمربند قبليت اينقدر پاره پوره شده بود كه دلم نيومد نگهش دارم. صاف انداختمش تو سطل آشغال. البته تو به روي خودت نياوردي اما مي دونم دوست نداري كمربند قهوه اي رو با پيراهن آبي وشلوار خاكستري بپوشي؟!
خيلي مسخره است ..با صداي بلند مي خندم. واز نگاه ديگران به خودم ميام. حالا راننده جيغ مي زنه كه ايستگاه آخره و من همين جوري مثل خلها با خودم حرف مي زنم و از اتوبوس پياده مي شم . اين خانمه هم از تو صورتم كنار نمي ره. از پله هاي اتوبوس پايين مي پرم وروسري پشميم رو محكم ميكنم . دست ميكشم روي مانتوم وراه مي افتم. پاهام انگار سبك شده. حال خوبيه. انگار كيفم هم سبك شده .دست ميكنم توي كيفم وماتم مي بره!
سر جام خشك مي شم .به دور وبرم نگاه ميكنم ، بعد بر مي گردم واتوبوس صورتي رو مي بينم كه ميره وبين اون همه ماشين گم ميشه.آب دهنم رو قورت ميدم...گلوم ميسوزه...
دست ميكنم توي جيب مانتو...چند صد توماني دارم...كادو رو چه كنم؟پيراهن آبي....كمربند...گوجه فرنگي....
خب برات گوجه فرنگي ميخرم ويه كيك كشمشي كوچيك براي عصر...دوتايي با هم شمع فوت ميكنيم ويه چايي مي خوريم و مي خنديم..
راه مي افتم تا با اتوبوس بعدي برگردم خونه..
روي گونه  هام يه تيكه خيس مي لغزه....شايد " گريه " مي كنم ...شايد هم " نه "....

تاريخ 90/11/15ساعت 0:0 توسط ســـیمین|

Design by KHanOomi